
بعضي وقتا حرفايي هستن که نميشه به کسي گفت اما امشب بي خيال همشون بذار امشب حرفمو بزنم. چون همه اينا از سکوت و حرف نزدن من بوده. بايد بگم. خيلي وقته که حرف نزدم. به خاطر اين سکوت خيلي اتفاقا افتاده. نمي دونم. انگار بايد تاوان اين حرف نزدنامو پس بدم. ديگه جايي براي سکوت و حرفاي متفرقه نمونده. من که هنوز با خوندن مطالب وبلاگ "احساسات سر راهي" ... ميشم بيام بگم چي؟ که کاراي درستي کردم؟ يا به خودم تلقين کنم که از هيچي پشيمون نيستم؟ انگار سه گانه من خيلي وقته تموم شده و خودم خبر ندارم!
نه همه چيز گذشته. اما الان موضوع چيز ديگش. يه حرفي... نمي دونم... ولش کن... اما من ... من ... نه ... من هيچي ...
پ . ن : فيلم اخراجي ها رو بعد از مدتي که cdاش رو ميزم مونده بود و به خاطر نقدهاي تندي که دربارش خونده بودم تصميم به ديدنش نداشتم اما از بي کاري امروز ديدم. شايد بيشتر شما با ديدن اين فيلم خنديده باشين اما من بغض کردم، شايدم گريه...